جمعه 1388/02/25
در حمايت از اكبر اعلمي
در حمايت از اكبر اعلمي
روز پنجشنبه كارم خيلي زياد بود . مجبور بودم يكي از كلاسهاي دانشگاهم رو نيمه تمام رها كنم تا به سخنراني آقاي اعلمي در تالار معلم تبريز برسم. ساعت چهار بعد از ظهر بود كه استاد گفت 10 دقيقه استراحت و خودش هم براي صرف كردن چايي از كلاس خارج شد. همين 10 دقيقه كافي بود تا من كلاسورم رو بردارم و به سرعت از كلاس خارج شده و به سمت تبريز حركت كنم. شهري كه من در اون تحصيل ميكنم با اتوبوس يك ساعت تا تبريز فاصله داره. اومدم سوار اتوبوس بشم كه ديدم اتوبوس پر شده و داره حركت ميكنه. اگه منتظر اتوبوس بعدي ميشدم نمي تونستم به موقع به مراسم سخنراني برسم. ناچار مجبور شدم با سواري اين مسير رو طي كنم (البته با كرايه چند برار معمول) . رسيدن به تبريز يك چيزه و رسيدن به تالار معلم تبريز كه در وسط شهر و در بين خيابانهاي شلوغ قرار داره يك چيزه ديگه. به هر حال تونستم دو يا سه دقيقه مانده به وقت آغاز مراسم تقريبا" ساعت 17:55 به جلوي تالار معلم تبريز برسم. در حدود 100 نفر از مردم رو ديدم كه در جلوي نرده هاي تالار تجمع كرده بودند. از دور كه اين منظره رو ديدم كفتم اي داد بيداد كه سالن پر شده و من نتونستم به موقع برسم. جلوتر رفتم و به جلوي نرده هاي تالار رسيدم ديدم در بسته است و بهش زنجير زدن. تعجب كردم. از چند نفري كه در نزديكيهاي من بودن سوال كردم: اين تالار در ديگه اي هم داره . گفتن : نه. دوباره از نرده هاي تالار به داخل نگاهي انداختم . چيزي رو كه ديدم باورم نميشد. در ورودي تالار شيشه اي دودي رنگ و بزرگ بود. كف راهي كه به اين در منتهي ميشد رو مثل اينكه شخم زده بودند و بتنهاي كف اون رو چنان از جا در اورده بودند كه گويا داخل حياط تالار معلم تبريز زلزله اومده بود. مقداري خاك در گوشه ديگري از حياط ريخته بودند و يك فرغون هم درست جلوي چشمان همه گذاشته بودن. باورم نميشد كه دارن اين جا رو تعمير ميكنن. از چند روز پيش اين تالار براي سخنراني آقاي اعلمي اجاره شده بود و اجازه از فرمانداري و ساير مسئولين شهر هم اخذ شده بود. به هرحال چون در سايت آقاي اعلمي خوانده بودم كه حتي اگر در سخنراني ايشان درتالار كارشكني صورت گيرد ايشان در جلوي تالار سخنراني خواهند كرد ، من هم مثل بقيه كساني كه جلوي تالار و در كنار خيابان منتظر آقاي اعلمي بودند قرار گرفتم. حدود 5 دقيقه همين جوري در كنار تالار منتظر ايستادم . تا خبري از آقاي اعلمي برسه. ديدم يك خودروي شاسي بلند نيروي انتظامي اون طرف خيابون ايستاد و چند تا از برادران نيروي انتظامي از اون پياده شدن و به طرف اجتماع كنندگان اومدن. كمي كه نزديك تر شدن باتومهاي سياه رنگ رو در كمر تمام اونها ديدم. يكي شون كه سعي ميكرد خودش رو از بقيه مامورها فرهنگي تر نشون بده شروع به صحبت كرد و گفت: ما با آقاي اعلمي تلفني صحبت كرديم و ايشان گفتند كه سخنراني لغو شده است و همه شما مي توانيد به خانه هايتان برگرديد. يكي از كساني كه در كنار من ايستاده بود با لحني آرام گفت: اين غير ممكنه چون ما هم چند دقيقه قبل با ايشون صحبت كرديم و گفتن كه دارن ميان. چند تا سوال و جواب همين جوري بين مامورها و تجمع كنندگان رد و بدل شد. كاملا" مشخص بود كه مامور نيروي انتظامي داره از كوره در ميره. شروع كرد به تهديد كردن و گفت چهره همه شما در حافظه من ضبط شد هر چه سريعتر تشريف ببرين. در اين گفت و گوها چند تا ماشين نيروي انتظامي هم خودشون رو به جلوي تالار رسوندن به زودي تعداد مامورين نيروي انتظامي از تعداد تجمع كنندگان بيشتر شد. همگي باتومهاي سياه بلند به كمرشون بسته بودند و طوري رفتار ميكردند كه همه متوجه باتومهاشون بشن. بالاخره مجبور شدم به خونه برگردم.معلوم بود تعداد زيادي از افراد مثل من از جلوي در تالار برگشته بودند. در راه برگشت هم تا ميدان ساعت پر بود از اين ماموران باتوم دار. مشخص بود با این اوصاف آقای اعلمی هم نخواهد توانست به ایراد سخنرانی بپردازند.شاید در زمانی دیگر و مکانی دیگر و با طرفدارانی بهتر از من که فرار رو بر قرار ترجیح دادم.
