پنجشنبه 1388/05/29
گوانتانامو یا کهریزک
گوانتانامو یا کهریزک
نویسنده : سید حسن جاودانی
منبع : http://alilovegood.persianblog.ir/post/196
چگونه شما گوانتانامو را در هزاران مایلی تهران می دیدید و در رثای بدرفتاری با زندانیان آن سخن سرایی می کردید، ولی بازداشتگاه مخوف کهریزک را درچند کیلومتری پایتخت که آزادشدگان آن، اینروزها از آن داستانها تعریف می کنند، نمی دیدید!؟
اکنون چند روز است که مسإله بازداشتگاه مخوف کهریزک - البته پس از شهادت فرزند یکی از مسولین سابق جمهوری اسلامی در آن زندان - از پرده برون افتاده است. بازداشتگاهی که گزارشات رسمی، قدمت آن را حداقل 2 سال می داند و داستان آن اینروزها محل گفتگوی تحلیلگران سیاسی و توده های مردم واقع گردیده است.
البته طبق سنت همیشگی نظامهای غیردموکراتیک، پرسش ممنوع است و ما فقط می شنویم که مسئولان ارشد نظام چگونه با درایت با این مسئله برخورد کرده اند!
اینروزها همه سران نظام از همدیگر بخاطر اینکه این مسإله را مختومه کرده اند تقدیر می کنند و به گونه ای وانمود می کنند که گویی موجودات فضایی این زندان را اداره می کرده اند!
همه می گویند نمی دانند این زندان به دست چه کسی اداره می شده است! و معلوم نیست این نیروهای خودسر اساساٌ چه کسانی هستند و در کجا زندگی می کنند! و نام و نشانشان چیست؟ همه، کار نیروهای خودسر را محکوم می کنند و از اینکه آنها به آبروی نظام آسیب رساننده اند، اظهار تإسف می کنند!
همه خدا را شکر می کنند که رهبری به خوبی توانسته است از حقوق شهروندی دفاع کند! و همه درایت و تدبیر مقام رهبری را در این قضیه و کلاٌ همه قضایا! ستایش می کنند! و خلاصه همگی خوشحال هستند!
در اول دسامبر 1934، کیروف، دبیر حزب کمونیست در لنینگراد شوروی (سابق) به وسیله شخصی به نام (لئونید نیکلایی یف) کشته شد. کیروف از جدی ترین رقبای استالین بود و بعدها فاش شد که استالین در کشتن وی نقش مستقیم داشته است. نکته جالب داستان اینست که استالین بلافاصله پس از شنیدن خبر کشتن شدن کیروف، سراسیمه و با قطار و به سرعت به لنینگراد آمد و آنچنان خود را آشفته نشان می داد که در ایستگاه قطار لنینگراد سیلی محکمی به گوش رئیس پلیس آنجا نواخت! و آنان را به کوتاهی در حفاظت از جان کیروف متهم کرد. بعدها نیکلایی یف به طرز مرموزی کشته شد وسالها طول کشید تا خروشچف در آن کنگره مشهور (کنگره بیستم حزب کمونیست، 1956) جنایات استالین را فاش کند که از آن جمله دستور مستقیم وی جهت کشتن کیروف بود.
تاریخ البته از این داستانهای واقعی بسیار دارد و البته معمولاٌ حاکمان مستبد کمتر تاریخ می خوانند. اما به هر حال باید یاد آوری کرد که پذیرش داستان نخ نمایی چون بی اطلاعی مسولان نظام از بازداشتگاه کهریزک، بسیار دشوار است.
در دوران دولت سابق ایالات متحده و رئیس جمهور آن آقای بوش، در چند کیلومتری خاک کوبا، زندانی به نام گوانتانامو تإسیس شد که بنا بر اظهارات دولتمردان آمریکایی، مظنونان به انجام عملیات تروریستی در آنجا نگهداری می شدند. برخی از گزارشها از گوانتانامو حاکی از بدرفتاری با زندانیان آن بود و به همین دلیل دولت آقای اوباما آن را مغایر حقوق بشر قلمداد کرده و دستور تعطیلی آن را صادر کرده است.
حقوق بشر البته جهانشمول است و اگر در گوانتانامو هم این حقوق تضییع شده است، باید مورد رسیدگی واقع شود و مقصران احتمالی مورد پیگیری قانونی قرار بگیرند.
اما پرسش اساسی از مقام رهبری، مسئولین جمهوری اسلامی و صدا وسیمای رسمی ایران اینست که چگونه شما گوانتانامو را در هزاران مایلی تهران می دیدید و در رثای بدرفتاری با زندانیان آن و تضییع حقوق انسانها سخن سرایی می کردید، ولی بازداشتگاه مخوف کهریزک را درچند کیلومتری پایتخت که آزادشدگان آن، اینروزها از آن داستانها تعریف می کنند، نمی دیدید!؟
به نظر نمی رسد کهریزک در کویر لوت واقع شده باشد که دور از دسترس دید حاکمان باشد!؟
مقام رهبری، بارها در سخنرانی خود از گوانتانامو و ابوغریب (زندان بدنام بغداد) به عنوان سند بدنامی دولت آمریکا یاد می کردند که عرق شرمندگی را بر روی پیشانی هر انسانی می نشاند (قریب به مضمون). آیا ما امروز حق نداریم کهریزک و البته بسیاری از بازداشتگاههای بی نام ونشان دیگر ایران را سند شرمندگی و بدنامی نظام ایران بدانیم؟
آیا ایشان که در سخنرانی اخیر خود، به درستی کشتار فرقه داوودیه درآمریکا در سال 1994 و در زمان دولت آقای کلینتون را جنایت نامیدند (هر چند کلینتون ادعا می کرد این اتفاق از سر اشتباه روی داده است)، می توانند به این پرسش پاسخ بدهند که ما تعداد بهت انگیز اجسادی را که اینروزها به خانواده هایشان تحویل داده می شود، باید چه بنامیم؟
آیا می توان پذیرفت که زندان بزرگی در چند کیلومتری تهران و بدون حداقل شرایط قانونی و عرفی زندانها وجود داشته باشد و دیده نشود، اما کوچکترین اتفاق در یکی از ایالتهای آمریکا، آنچنان در صدا وسیمای ایران بزرگ شود که هر فرد منصفی را به تعجب وا دارد؟
آیا حقوق زندانیان گوانتانامومهم است – که هست – اما حقوق اساسی هزاران ایرانی دربند در زندانهای ایران و از جمله کهریزک مهم نیست؟
اینروزها مکرر گفته می شود که کشته شدگان در پی راهپیمایی های غیر قانونی کشته شده اند! مگر طبق نص اصل 27 قانون اساسی، تشکیل اجتماعات و راهپیماییها بدون حمل سلاح و عدم اخلال در مبانی اسلام آزاد نیست؟
چرا در جمهوری اسلامی به این حق بدیهی توجه نمی شود؟ چرا مردم معترض به نتایج انتخابات – حتی اگر اشتباه فکر می کنند - نمی توانند اعتراض خود را بیان کنند؟مگر اعتراض به نتایج انتخابات نیز مخل به مبانی اسلام است!؟
جالب آنکه اصل 27 قانون اساسی، راهپیمایی ها را با حفظ 2 شرط فوق آزاد می داند و هیچ تبصره ی دیگری –مثلاٌ اینکه قانون تفضیل آن را معین کند – در آن نیامده است و این نشان می دهد که هیچ کس و با هیچ شرطی نمی تواند آن را محدود کند.
چرا و با چه انگیزه ای نظامی که مقام رهبری علی القاعده باید حافظ قانون اساسی آن باشند، این چنین حق قانونی و مدنی افراد را منکر می شود؟ و چرا به تعبیر فقها، در مقابل نص اجتهاد می کنند!؟
آیا نباید کسانی که به سوی مردم آتش گشودند و حق مشروع مردم را زیر پا گذاردند، به عنوان جنایتکار محاکمه شوند؟
ضمن اینکه بسیاری از کشته شدگان اخیر، در زندان و ظاهراٌ زیر شکنجه جان سپرده اند، بنابراین در کهریزک و دیگر بازداشتگاهها چه خبر بوده است که این چنین فجایعی به بار آمده است؟
چگونه است که مقام رهبری که طبق اصل 110 قانون اساسی، فرماندهی کل نیروهای مسلح را بر عهده دارند، در جریان اعمال نیروهای نظامی و انتظامی – گفته شده است که این بازداشتگاه، زیر نظر نیروی انتظامی بوده است - نبوده اند؟
البته استیفای حقوق مردم در هر زمانی مغتنم است ولی آیا فقط زمانی که فرزند یکی از مقامات درون نظام کشته شود – که خدایش رحمت کناد – باید به یاد حقوق ایرانیان افتاد؟ آیا انبوه کشته شدگان دیگر این وقایع، ایرانی نبودند؟ و آیا اگر مرحوم روح الامینی در این روزها جان نسپرده بود، باید آن کشتارگاه! به کار خود ادامه می داد؟
حتی اگر بپذیریم که مقامات عالی رتبه نظام در جریان این وقایع وحشتناک نبوده اند، آیا این خود نشانه راستین سخن دموکراسی خواهان که تمرکز قدرت و عدم نظارت بر آن را فساد آور می دانند، نیست؟
به هر روی، این پرسشها و انبوه پرسشهای دیگر که در اذهان ایجاد گردیده است، باید به درستی پاسخ داده شود تا سره از ناسره عیان گردد و البته اگر پاسخی هم گرفته نشود که بعید نیست، تاریخ پاسخها را به نمایش خواهد گذاشت.
چهارشنبه 1388/05/28
خاطره انتخابات
خاطره انتخابات
شب انتخابات دير وقت حدود ساعت 12 يا 1 شب خوابيدم. ساعت 6 صبح وقتي سوار ميني بوس اداره شدم تشويش و نگراني عجيبي سراسر وجودم رو گرفته بود مخصوصا" كه از چند روز پيش شايعه تقلب در انتخابات به گوش ميرسيد. مدتي از نشستنم در سرويس اداره نگذشته بود كه یکی از همكاران نتونست خودش رو نگه داره و ازم پرسيد : " از آخرين نتايج انتخابات خبر داري " . به سختي و با اكراه بهش جواب منفي دادم. بعد از چند لحضه بدون اينكه سوالي ازش كرده باشم دوباره برگشت و از اخرين نتايج انتخابات كه مدتي پيش در راديو شنيده بود گفت. دقيقا" مطالبي رو كه گفت يادم نمي ياد ولي ميدونم كه آراي احمدي نژاد دو برابر موسوي بود. اون لحضه اين قدر اضطراب داشتم كه نفهميديم دقيقا" در طول مسير تقريبا" 45 دقيقه اي از منزل به محل كارم چطور سپري شد. وقتي رسيدم اداره به سرعت به طرف اتاقم رفتم و كامپيوترم رو روشن كردم. يادم نيست اولين سايتي كه رفتم كدوم بود. ولي همون گفته هاي همكارم رو اين بار در اينترنت خوندم. كمي بعد حدود ساعت 8 صبح يكي از همكاران كه طرفدار احمدي نژاد بود بهم زنگ زد و گفت : " باورت ميشه بعد از اين همه تبليغات كه موسوي كرد و همه فكر ميكردند موسوي رئيس جمهور خواهد شد اين اتفاق افتاده " . باز هم يادم نيست جوابش رو چي دادم و تلفن رو قطع كردم. بعد از اون همه شلوغي خيابانها در چند روز اخير كه طرفداران موسوي تقريبا" شهر رو به حالت نيمه تعطيل در آورده بودند و آدم هر جا رو نيگاه ميكرد رنگ سبز چشمش رو نوازش ميكرد و به قول اين دوستمون در پارك ائل گلي تبريز به گردن سگها هم سبز بسته بودند ، اتفاقي رو كه افتاده بود رو كسي باور نمي كرد. وقتي موسوي به تبريز اومده بود و من هم به اتفاق ساير دوستان براي استقبال به استاديوم تختي رفته بوديم به من هم يك پارچه سبز داده بودند كه از اون به بعد به غير از محل كارم هميشه اونو به مچ دستم مي بستم. دختر عمه و چند تا از خانمهاي فاميلهاي نزديكمون هم روسري سبز به سرشون ميكردند. عمه من يك آدم خشكه مقدسه كه نصف بيشتر عمرشو در مساجد و تكيه ها و هيئت هاي عزاداري پشت سر گذاشته ، حتي اون هم ميگفت كه به موسوي راي ميده . حال و هواي دانشگاه هم كه مشخصه . همه ميگفتند فقط موسوي . اون روز تا ساعت 3 يا 4 بعد از ظهر نتونستم هيچ خبر جديدي از شمارش آراء باقيمانده به دست بيارم. هيچ خبرگزاري و سايت اينترنتي و حتي راديو و تلويزيون هم هيچ خبر جديدي از انتخابات منتشر نمي كردند. ناگهان حدود ساعت 3 ظهر شنيدم بله كار از كار گذشته و ديكتاتورها كار خودشون رو كردن و باز هم به راي ملت خيانت شده است. و تحجر و خرافات بر تجددو علم گرايي پيروز شده است. ناگهان مثل اينكه آب سردي روي سرم ريخته شده باشد رنگ همه اميدهايم از بين رفت . و به گفته مردي كه مي گفت : " سرنوشت ايران فقر نيست " ترديد كردم.
ساعت 16:20 از اداره خارج شدم و با سرويس اداره به طرف منزل اومدم . روزهاي شنبه اداره نهار چلوكباب ميده كه من خيلي دوستش دارم . وقت نهار نتونسته بودم بيشتر از دو سه قاشق بخورم. وقتي رسيدم خونه مادر كه ديده بود رنگم پريده و ناراحتي سراپاي وجودم را گرفته است كمي غذا اورد بخورم. اين بار حتي نتونستم يك لقمه بخورم. سعي كردم كمي بخوابم ولي متاسفانه نشد. اتفاقهاي بعد اون رو يادم نمي ياد. شايد اين بدترين روز زندگيم بود. اميدوارم تا زنده هستم هرگز اين روز رو تجربه نكنم. روز تلخي كه من رو نسبت به همه چيز بدبين كرد. مخصوصا" نسبت به آينده و نظام جمهوري اسلامي . ديگه نمي دونم به اين نوع حكومت اعتقتد دارم يا نه . الان كه حدود دو ماه از اون روز ميگذره وقتي به اتفتقات پشت سر نيگاه ميكنم با خودم ميگم :
" ملك با كفر ميماند با ظلم نه "
